فوتبال دستى

باباى من آدم جدى و آروميه. هميشه از اينكه براى ارتباط بهتر باهاش تلاش كافى نكردم ناراحت ميشم. ارتباطمون محدود و موضوع صحبتامون تكراريه. پريشب با برادرم داشتم فوتبال دستى ميزدم، به شوخى به بابام گفتم: نمياى يه دست بزنيم؟ 

مطمئن بودم ميگه نه. گفت: بزنيم. 

گفت دوتامونو حريفه و به عشق پرسپوليس قرمزو انتخاب كرد. 

بازى شروع شد. تند تند گل رد و بدل ميشد بينمون. بابام بلند ميخنديد و بهم ميگفت با اينكه دستت خرابه خوب بازى ميكنى. 

محمد و بابا نگاهشون به زمين بازى بود و جدى بازى ميكردن. ولى من بازى برام مهم نبود. من بابامو نگاه ميكردم. از ته دل خوشحال بودم اون شكلى ميبينمش. خوشم ميومد باهام شوخى ميكنه و دستم ميندازه، باهام كل كل ميكنه و خط و نشون ميكشه. نميدونم كى ريشاش انقد سفيد شد. 

همه مون بلند بلند ميخنديديم. من دروازه بان بودم و محمد حرص ميخورد كه چقد ساده گل ميخورم. دوست داشتم بابا ببره. بابا دوازده-ده برد. 

بازى تموم شد. خنده هاى ما ام تموم شد. بعد هر كدوم رفتيم سر كار خودمون. 

بعضى موقعا حس ميكنم يه دنيا فاصله اس بين من و بابام. حرفاى همو نميفهميم و همديگرو قضاوت ميكنيم. 

اميدوارم فوتبال دستى بتونه اين يخو بشكنه. 

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *