يا من اسمه دواء و ذكره شفاء

امروز براى كار درمانى رفته بودم بيمارستان. روى نيمكتى گوشه ى اتاق نشسته بودم تا نوبتم شه. يه پسر جوون حدودا ١٩-٢٠ ساله با پدر و مادرش اومدن. يه زخم عجيب از رو بازوش كشيده شده بود تا رو ساعدش. تمرين امروزش گرفتن و توى دست نگه داشتن يه سرى استوانه ى چوبى بود. مامانش اومد گفت اشكال نداره اينجا بشينم؟ گفتم نه خواهش ميكنم. تو چشماى مادره پر ترس و نگرانى بود. با عشق بچه اش رو نگاه ميكرد. پسره نميتونست برداره استوانه ها رو. دستاش كم رمق و بى حس بودن. هر بار نميتونست مامانه تو چشماش نگاه ميكرد، ميخنديد و ميگفت اشكال نداره، دوباره سعى كن. پسره هم ميخنديد. تو خنده هاش درموندگى بود. بعد از چند بار نتونستن، تونست. يه استوانه ى چوبى رو برداشت، تو دستش نگه داشت و گذاشت تو محل جديد. مامانش دست زد براش گفت يا مرتضى على خودت كمكش كن. بعد گوشيشو در آورد، از اين نوكيا قديميا، شروع كرد فيلم گرفتن. 

وقتى مامانه گفت يا مرتضى على يه چيزى تو دلم فرو ريخت. يه جورى گفت، از ته دلش بود. 

بعد نوبت من شد. براى معاينه دستم رو فشار داد، دلم ضعف رفت. انقدر حالم بد شد كه خوابوندنم رو تخت بهم شكلات دادن. به دكتر گفتم بر ميگرده حركت انگشتم؟ گفت معلوم نيست، ما تلاشمونو ميكنيم كه برگرده. 

خيلى ناراحت شدم، بغضم گرفت و اومدم بيرون. 

انگار ايمان داشتم شفاى من دست دكتره و چون ميگه ممكنه درست نشه، پس ممكنه درست نشه. اينجور وقتا ميفهمم چقدر به جاى خدا، پناه ميبرم به بنده هاش. و هر بار نااميد ترم ميكنن. اميدمو ميبندم به دستاى اونا. 

تو مسير تو دلم ميگفتم: يا من اسمه دواء و ذكره شفاء. انگار كه آبو بريزى رو آتيش. آروم شدم. 

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *