سربازی

برادرم محمّد، چهارشنبه ی هفته ی پیش اعزام شد خدمت. آموزشیش رو افتاد سپاه، ارومیه.
در این یک هفته دست و دلم به کاری نمی رود. نه اینکه دلواپس یا دلتنگش باشم، نه. به خدا سپردمش و دلم قرص است. دیدن حال مادرم نگرانم می کند. مادرِ قوی و همیشه حامی ام، حالش خراب است، دلتنگی بی قرارش کرده. هیچ وقت فکر نمی کردم می تواند تا این حد شکننده باشد. گاهی در خواب محمد را صدا می زند یا نیمه های شب از خواب می پرد و پیشم می آید و سوال هایی می پرسد که دلم برایش آب می شود:
“الان محمد خوابه؟”
“سردش نیست؟ کاش بیشتر لباس گرم می ذاشتم براش”
“لاغر شده تو این مدت؟ آره حتما شده”
“به نظرت من مادر خوبی بودم براش؟”
می گم: “معلومه که بودی، تو بهترین مادر دنیایی قربونت برم.”
در این یک هفته چند سال پیرتر شده. من چشمانش را بلدم، خسته و پریشان است عزیز دلم. و من تقریبا هیچ کاری از دستم بر نمی آید. فشار خونش بالاست و این نگران ترم می کند.
مضطر بودن یعنی همین. یعنی دلت برود برای عزیزت و کاری هم نتوانی بکنی.
موقع رفتن محمد، فیلم گرفتم. مادرم از زیر قرآن ردش می کند، من و داییم همه اش مسخره بازی در می آوریم فضا سنگین نشود، محمد بند کفشش را می بندد، خدا حافظی می کند و می رود. در را که می بندم مادرم از ته دل شروع می کند به گریه، انگار بغض چند روزه ای را رها کرده باشد.
در کنار آرزوی سلامتی که برای محمد و همه ی سربازها می کنم، که بروند و به سلامت بر گردند، هزار بار برای مادرم و مادرانشان آرزوی صبر می کنم تا این مدت را تاب بیاورند.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *