شماره ی دو_ دلخوری سرپرست فروش

+دیروز سرپرست بخشمون بهم کاری رو سپرد، با اینکه نه گفتن خیلی سختم بود بهش گفتم این کار وظیفه ی من نیست و انجامش نمیدم. خیلی ناراحت شد و امروز باهام سرسنگین بود. منتظر بودم بیاد بگه ناراحته، نگفت. رفتم بهش گفتم ناراحتی؟ گفت نه. منم ول کردم قضیه رو. ولی خیلی داره محلم نمیذاره، که خب نذاره.
اصلا همین شد که دیشب دست و دلم به نوشتن نرفت.
+دو روزه بابام جدی گیر داده نمیخواد بری سر کار. هر روز میگه نرو. هر روز. طول میکشه قانعش کنم ولی خسته ام کرده.

+فیوز پرید. برقا رفت. تاریک تاریک شد. ولی بعضی مشتری ها نمی رفتن. با چراغ قوه ی گوشی محصولاتمونو بررسی می کردن و می خریدن.

+یه مشتری اُزگَل به اون تلفن عمومی بغل مغازه اشاره کرد و رو به خانومش گفت من از تلفنا با دوست دخترام تماس می گرفتم.

+سه شنبه ها چون سینما نیم بهاس و نزدیکمون سینماست، فروشگاه شلوغ میشه ولی هیچ کس خرید نمی کنه. گرد هم آیی فرهنگ دوستان بی پول.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *