شماره ی پنج_ روز کودک

+مشتری های خانوم خرید هاشون خیلی طول می کشه و با وسواس همه انتخاب ها رو بررسی می کنن تا آخر از بینشون انتخاب کنن. پریروز یکی از مشتری ها خریدش حدود پونزده ثانیه طول کشید. پسر بود. اومد تو، رفت سمت بدلیجات، یک گرنبند انتخاب کرد، نگاش کرد و همون رو خرید.

+یک مادر و پسر اومدن، مادره هر محصول زیبایی رو می دید، رو به پسرش می گفت اینو برای دوست دخترت بخر. پسره پاسخ های این چنینی می داد: خریدم براش، داره، بهش نمیاد و … . قربون چنین رابطه ی مادر و پسری ای رفتم.

+یه دختره بهم گیر داده بود که تو دماغتو عمل کردی. ول کن نبود.

+ امروز روز کودک بود و برنامه داشتیم براشون و فروشگاه پر از بچه مچه بود.

+دز حالی که خیلی داشت بهم خوش می گذشت، یک دفعه صحنه ای از گذشته رو با تمام جزئیات به خاطر آوزدم و قلبم مچاله شد.

+شب یکی از همکارام با یکی از آهنگایی که داشت پخش می شد و از رفتن یار می خوند، گریه کرد. به احترامش زدیم آهنگ بعدی.

+فردا روز مهمیه. می خوام به رئیسم بگم دیگه نمیام.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *