برادرم محمّد، چهارشنبه ی هفته ی پیش اعزام شد خدمت. آموزشیش رو افتاد سپاه، ارومیه. در این یک هفته دست و دلم به کاری نمی رود. نه اینکه دلواپس یا دلتنگش باشم، نه. به خدا سپردمش و دلم قرص است. دیدن حال مادرم نگرانم می کند. مادرِ قوی و همیشه …

خوبیِ توئیتر، تبادل نظرها و ارتباطی بود که شکل می گرفت. اینجا متاسفانه ارتباط یک سوبه است. در این مدت تعداد بسیار کمی نظر برایم آمده که چون مناسب نیست، منتشرش نکردم. خوشحال میشم از دریافت کامنت های خوب، دریغ نکنید. به اشتراک گذاری:

زخمى كه هفت هفته ى پيش باز بود و گوشت و پوست از آن آويزان بود و حتى تاندون ديده ميشد، امروز ازش يك ردّ صورتى باقى مانده، كه آن هم به مرور كمرنگ تر خواهد شد. اما راستش را بخواهى انگشتم مثل قبل كار نميكند، خم نمى شود. كارهايى …

دو ماه گذشته طوفان اتفاقات بود. حالا كه كمى گذشته و فكر ميكنم،دوست دارم راجع بهش بنويسم. راجع به خود اتفاقات نه، بلكه برداشت خودم از آنها. يكى از تقسيم بندى هاى اوليه اى كه ذهنم در مورد آدمها انجام ميدهد، مذهبى-غير مذهبى است. مذهبى به آنهايى ميگويم كه نماز …

امروز سخت ترين درد عمرم رو تحمل كردم. تاندون دستم كوتاه شده و براى بلند كردنش فيزيوتراپى دردناكى لازمه. به معنى واقعى كلمه درد هاى قبل از اون سوء تفاهم بود. نفر بغليم هم آقايى بود كه با اره برقى دستش زخم شده بود، عرب بود و از شوش دانيال. …

امروز براى كار درمانى رفته بودم بيمارستان. روى نيمكتى گوشه ى اتاق نشسته بودم تا نوبتم شه. يه پسر جوون حدودا ١٩-٢٠ ساله با پدر و مادرش اومدن. يه زخم عجيب از رو بازوش كشيده شده بود تا رو ساعدش. تمرين امروزش گرفتن و توى دست نگه داشتن يه سرى …